تبلیغات
روستای خُرّمــــــــــــــــــکوه،گیلان،شهرستان رودبار،بخش عمارلــــــــــــــــو - درباره شهید نجاتعلی دهقان خُرّمکوهی

 
روستای خرمکوه عمارلو،گیلان،رودبار،عمارلو نماد محرومیت

فرم اطلاعات مربوط شهید نجاتعلی دهقان

الف) اطلاعات فردی

 

ب) عکس شهید

۱- نام و نام خانوادگی شهید

نجاتعلی دهقان

 

۲- وضعیت تأهل

مجرد

۳- تاریخ تولد

۱/۷/۴۷

۴- محل تولد(شهر – استان)

 

۵- تحصیلات

فوق دیپلم

۶- مدت حضور در جبهه

 

۷- شرکت در عملیات ها

 

۸- دفعات جانبازی

 

۹- مسئولیت های قبل از شهادت

 

۱۰- آخرین مسئولیت شهید

 

۱۱- محل شهادت

حلبچه

۱۲- نام آخرین عملیات

والفجر ۱۰

۱۳- تاریخ شهادت

۹/۱/۶۷

۱۴- علت شهادت

اصابت ترکش

۱۵- مزار شهید

روستای عمارلو

۱۶- شغل و صنف

دانشجویی تربیت معلم بنت الهدی وامام علی رشت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

د ) زندگینامه شهید:
او روستا زادهای پاک سرشت که گامش به تربت حسین (ع) گرفته می شود در هفتم مهر ماه سال یکهزار و سیصد و چهل و هفت در خانه ای محقر در روستایی به نام خرمکوه دیده به جهان گشود. جایی که آسمان آبی سقف سرش، زمزمه ی پرندگان خوش آواز آن دیار، نغمه ساز لحظه های تنهایی اش بود و فرش زیر پایش خاکهای حاصلخیزی است که از آن لاله ها و درختانی سبز روئیده شده بود. او در بهشتی مجازی زندگی می کرد و بدین شیوه جایگاه ابدی خود را در آن دنیا استشمام کرده بود. نامش نجاتعلی و شهرتش دهقان بود: دارای شماره شناسنامه ی ۷۱۹٫ این دانشجوی شهید، دوران تحصیلات ابتدائی را در روستای خرمکوه در مدرسه ی شهید مؤمنی با موفقیت و زیر منت خدای باریتعالی به پایان رسانید و سال اول راهنمایی را در روستای همجوار یعنی کلیشم گذراند و دوره دوم و سوم را مجدداً به زادگاهش برگشت او تحصیلات متوسطه اش را در دبیرستان آیت ا… طالقانی رودبار گذرانید. و در رشته ی اقتصاد و علوم اجتماعی، فعالیت داشته و درس آموخته بود. تمامی تلاش خود را زیر سایه ی پدر و مادری دلسوز و مهربان در همان دیار پر از خاطره زیر سایه ی درختان سرسبز و فضای گلستان باغچه ی خانه؛ مبذول داشته و با توکل به خدا در آزمون سال ۱۳۶۵ شرکت کرد و در همان سال در مرکز تربیت معلم شهید رجایی لاهیجان پذیرفته شد. عطش علم و مذهب را با هم در وجودش پرورانیده بود. و اگر چه در مرکز تذبیت معلم، علم آموزی می کرد؛ اما در کنار تحصیل علم و فرهنگ به فرهنگسازی مذهبی نیز گرویده. و در تاریخ ۶۴/۱۲/۸ به عضویت بسیج مستضعفین در گروه مقاومت شهدای خرمکوه درآمد و در تاریخ ۶۶/۱۱/۲۷ به عنوان اعزام انفرادی (رزمنده) به صورت داوطلب به مدت سه ماه راهی جبهه های نبرد حق علیه باطل شد و در تاریخ ۶۷/۱/۲۴ در شهر سید صادق عراق به دست مزدوران به درجه ی شهادت رسید و دست قدرت الهی روحش را بریا همیشه جاوید ساخت. و او را به مقام اعلاء شهادت نایل گردانید و بدین صورت؛ او به خدای خود پیوست و سوگنامه او را فرشتگان بر آسمان نوشتند و اشک آسمان به صورت باران بر چهره ی تمامی غمگساران چکانید. و این چنین، فرشتگان خبر وصل الی ا… را به گوش پدر و مادر منتظرش رسانیدند، پدری که هر لحظه برایش و به یادش دعای خود را ره توشه یگانه مستحق راه حق کرد و مادر که با جان و دل فرزندش را در آغوش مادری اش می کشید و به او ایمان را می آموخت.


                         آری: نجاتعلی؛    اینگونه بود… اینگونه زیست… و اینگونه رفت…

راز یک معما: همه از اتفاقی خاص صحبت می کردند؛ همه می گفتند که او می آید خبر آزاد شدنش به گوش همه رسید. همه خوشحال و برق خنده و اشک شوق در چهره ها نمایان بود، اما این داستان سالیان سال ادامه داشت و هر لحظه در انتظار اینکه او اسیر است و روزی بر می گردد… تا اینکه پدر بزرگوارشان به این داستان پایان می دهد و با توجه به خبری که یکی از همرزمان شنیده بود، تصدیق شهادت فرزند برومند خود را گرفت و مطمئن شد که فرزندش به درجه اعلاء شهادت نائل شده و اگر چه برای پدر و مادرش دردی جگر سوز بود که دیگر چشم به راه فرزندشان نباشند، و به خود ببالد که پاره تنش را به خدا هدیه داده است. باید اعتراف به این جمله کنیم که: نوشتن بیوگرافی چنین انسانهایی به طوریکه بتواند کلیه زوایای وجودی و اخلاقی آنها را ترسیم نماید، کاری بسیار دشوار و غیر ممکن است زیرا چگونه می توان انسانی را وصف کرد که به قیمت عزیزترین سرمایه اش یعنی جانش را به بلندترین آرمانها و آرزوهی انسانها تقدیم می کند. آری! که چه سعادتمندانه می رزمندو چه مظلومانه می میرند، مجاهدان حق پویایی که به دنیا چونان مزرعه عقبی می نگردند. و در آن بذر عشق و خلوص و ایثار و صداقت، راستی، تقوی، ایمان، جهاد و سعادت می پاشند. بهشت را درو می کنند و بلی! همین ها هستند که حریم سبز خدایی را در آغوش می کشند و این چنین فریاد بر می آورند… انا لله و انا علیه راجعون…
“خداوندا !مرا زنده بدار وشهید بمیران”
“خداوندا به من توفیقی عنایت بفرما که ر راه تو کشته شوم”
ه) نحوه شهادت:
ی)خاطره:
در یکی از روزهای پاییزی تعدادی از دوستان از جمله شهید دهقان برای انجام یک بازی دوستانه به منطقه ییلاقی رفته بودیم و بعد از بازی و تفریح موقع برگشتن، مسابقه دو گذاشتیم و شروع به دویدن کردیم که ناخوداگاه پای شهید به صخره ای بر خورد کردو نقش بر زمین شد . بلا فاصله بعد از بلند شدن بدون اینکه به وضع ظاهری خودش نگاهی بکند وگرد وخاک سر و رویش را بتکاندبه من گفت: اجازه بده استکان ونعلبکی خودم را نگاه کنم که شکسته یا نه… من شروع به خنده کردم واوبدون کوچکترین  ناراحتی … در خندیدن مرا همراهی کرد.و اما… در زمان تحصیل در شهرستان لاهیجان بعد از دو ماه تحصیل چندر غازی حقوق به ما دادند، وبنده طبق معمول چون علاقه مخصوصی نسبت به خانواده داشتم به ایشان گفتم اگر برای شما مقدوراست کمی پول بدهم به خانواده ام برسانید،وایشان قبول زحمت کردند و وقتی به روستا رفته بودند وپول را به پدرم دادند پدر و مادرم از ایشان سوال کردند پس چرا خودش نیامده است، درجواب گفته بودند:به خدا قسم که خودش درجیبم جای نمی گرفت که با خودم بیاورم. اما اگرخدا بخواهد دفعه بعد حتماً او را با خودخواهم آورد. خیلی  با هم دوست بودیم  برادر شهید: وقتی از ایشان سئوال کردم که خاطره ای از شهید برایم تعریف کن، از نگاهش فهمیدم که درد جدایی با تنها دوست با وفایش خیلی او را اندوهگین ساخته و او دریک جمله، با گلویی پر ازبغض گفت: “خیلی با هم دوست بودیم، زمانی که نماز می خواند به من توصیه نمازجماعت می کرد، و دربین نماز از من تقاضا می کرد که برایش قرآن را با صوت  بخوانم.[یک خاطره آموزنده ] یک خاطره آموزنده که جرقه ای تکاندهنده دراعمال و رفتار ما خواهد بود. این است که بنده با ایشان درسال ۱۳۶۰ در مرکز جیرنده هم اتاقی بودیم و با هم درس  می خواندیم. روزی تصمیم گرفتیم یکی ازما برای دریافت کوپن نفت به ستاد بسیج اقتصادی شهرستان برویم و کوپن بگیریم تا در فصل سرما در مضیقه نباشیم. پس از مشورت و اتخاذ تصمیم بنا شد که ایشان به رودبار بروند و هرچه خرج کردند با هم شریک باشیم. درآن زمان دایی نجاتعلی درشرکت البرز “غربی”"معدن” مشغول به کار بودند ایشان تا رودبار سوار اتوبوس شرکت  شده بودند و ازایشان کرایه نگرفته بود، پس از اینکه بر گشتند و حساب و کتاب کردیم. بنده دقیقاً یادم نیست که آن حساب چقدر شد. البته هر چه که بود، نسبت به تقسیم خودم آن را پرداخت کردم وشروع به پهن کردن رختخواب کردیم، من چند لحظه ای سرم را روی بالش گذاشتم تا بخوابم اما ایشان مرا صدا زدندوبیدارکردند گفتم چرا نمی خوابی درجواب گفت: من موقع رفتن به رودبار  با ماشین معدن رفتم و کرایه ای ندادم و از شما پول اضافی گرفتم که به یاد قیامت و عذاب و آتش جهنم افتادم و نمی توانم بخوابم این شیرین ترین خاطره ای است که برای من بسیار آموزنده است.( روحش شاد یادش گرامی ) این وصیت نامه ها ست که انسان را می لرزاند و بیدار می کند امام خمینی (ره) چه شیرین گفته استاد شهید مطهری: واقعاً شهادت تزریق خونی است بر اجتماع، اجتماع از من، تو،او،ما تمامی مردم ؛ سخنی از رهبر… شما رزمندگان اسلام ثابت کرده اید که می توانید در مقابل ابر قدرتها با ستید و شما شما میدانهای نبردتان در تاریخ ضبط خواهد شد، اگرامروز همه قدرتمندان به ضد شما وجمهوری اسلامی قلم فرسایی کنند. نمی توانند روی حق، پرده پوشی کنند .درتاریخ شمایید که با آغوش بازوبا روی گشاده به طرف شهادت می روید  پیروز هستید؛ چه در میدان جنگ پیروز بشوید و می شوید و چه خدای نا خواسته شکست بخورید؛ ونخواهید خورد؛ شما رضای خدارا به همراه داریددشمنان عذاب خدا را… انشاء ا… خداوند  به حق عاشورای حسینی روح این شهید را با شهدای کربلا محشور بفرماید. «آمین»؛



تعداد بازدیدهای این مطلب :

طبقه بندی: شهدای خرمکوه ، 
برچسب ها: زندگی نامه شهید نجاتعلی دهقان،  
Share مطالب مرتبط: شهدای خرمکوه،  
نوشته شده در تاریخ 1390/05/17 توسط


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : Khorramkoh.ir
Ali khorramkohi