تبلیغات
روستای خُرّمــــــــــــــــــکوه،گیلان،شهرستان رودبار،بخش عمارلــــــــــــــــو - سوگنامه شهدا و آخرین نماز

 
روستای خرمکوه عمارلو،گیلان،رودبار،عمارلو نماد محرومیت

به نام خدا
سوگنامه شهدا و آخرین نماز
امروز بعد از ظهر در حالى كه با دوستانمان در سایه سنگرمان جمح شده بودیم، صداى مهربان حاج رحمان مارا به خود آورد.پیرمرد با صفایى است.در فضاى جنگى جبهه، كلام ونگاه او صفای ویژه اى دارد، نمى دانم چرا؟ ولى به نظر مى رسد چون سن وتجربه و ایمان او قوى تر، واز دنیا بریده است. وقتى بین ما راه مى رود با شوخ طبعى جملاتى را نثار مان مى کند انگار در غربت وتنهایى هاى خود به تجربه او تکیه مى زنیم و قوت قلب مى گیریم.

حاج رحمان با صداى بلند داد مى زند و می گوید جوانمردان، دلاوران، رزمندگان تو چادر نمازخانه جمع شوید، آى برادر جا نمونى.ساعت نزدیک شش بعد ظهر بود.انگار در اینجا خورشید  زودتر به خانه بر مى گردد و سریع غروب می کند و وقت نماز به سرعت فرامى رسد.با آهنگ خوش صداى حاج رحمان، پوتین ها را به پا كردیم و دریک همدلى ورقابت خودمان را به كنار شیر تانكر آب رساندیم تا وضوى عشق بسازیم.
هنگامى كه اولبن مشت آب را بر پیشانى ام جارى ساختم چشمم به چهر ه خونین خورشید افتاد، در حالى كه انگار بزمین سجده مى كرد.هنگامى كه آب را به بازو رساندم حس عجیبى وجودم را فرا گرفته بود.ترنمی از رنگ خورشید و بوى خاک به مشامم مى رسید.رفتن به قربانگاه نماز معشوق، وضوى خون عاشق را نیز طلب می کند.در حالى كه شوخ طبعى دوستان، این حس وحالم را از من  می گرفت کم کم خودمان را به چادربزرگ نماز خانه رساندیم.در انتهاى چادر چهره افراد جدیدى را مى دیدم كه انگار تا كنون ندیده بودم.آنها مسن تر به نظر مى رسیدند.لابد فرماندهان جنگ بودند.پس از آنكه همه آمدند، دلاورى رزمنده بلند شد و با ذكر آیاتى از قرآن كریم شروع به توضیح نقشه جنگى كرد كه در پثت سراو بر كله انتهاىچادر نصب شده بود.
هیجان زیادی تمام وجودم را فرا گرفته بود.بین توضیحات مسئول محور عملیات،جملاتى را به هم مى رساندیم و هر كدام نكته اى برتوضیحات فرمانده،بریده برید مى افزودیم.درپایان فرمانده عملیات آخرین توصیه ها را براى آماده شدن زمان حمله بیان داشت.درپایان فرمانده عملیات آخرین توصیه هارا برای آماده شدن زمان حمله بیان داشت.سپس به نماز ایستادیم.اقامه وتکبیراین نماز وجود را پاک و آماده جهاد می کرد.در حالى كه به صف جماعت نماز ایستادیم، نوعى معنویت الهى فضاى چادر را فرا گرفته بود.با اینكه دو هفته اى بود كه در همین چادر نماز مى خواندیم ولى انگار دریک فضاى ملكوتى  خاصى آماده آخرین تکبیر اقامه نمازمى شدیم.وقتى گروهى از انسانهای آماده جهاد باوحدت وهمدلى و با رضایت قلبى در کنار هم به قبله مى ایستند،
باید هم چنین فضایى ایجاد شود.نماز وتعقیبات نماز به یاد ماندنى بود !
بعد از نماز در حالى كه با بى میلى چادر را ترک مى كردم، شوقى وصف نا شدنى تمام وجودم را فرا گرفته بود، و حس عجیبى مرا از بقیه دوستانم جدا مى كرد. یک نیروى درونى مرا به سوى معبود و حس گفتگوبا معشوق مى كشا ند. برخلاف همیشمه كه ازچادر تا سنگر رابه شوخى دسته جمعى سپرى مى كردیم،امشب حالى وصف ناپذیر مرا احاطه كرده بود كه دلم نمى خواست به سنگر برگردم.گهگاهى به آسمان نگاه مى كردم و نوعى احساس بزرگى و شكوه مى نمودم.
نمى دانم چرا وقتى كلوخى به پایم گیر مى كرد به یاد آخرین قدمهاى على (ع)در كوچه هاى دلگیر كوفه مى افتا دم.وقتى به داخل سنگر رسیدم،شهردار غذاى مارا گرفته و دوستان منتظر من بودند.شهردار اصطلاحی است كه در جبهه به مسئول غذا وشوینده ظرفها مى دهند.پس از صرف شام، بچه ها قرار گذاشتند درسنگر دیگرى جمع شوند كه معمولابه صحبت وذكر خاطره مى پرداختیم.
امشب هیچ حال در جمع بودن را نداشتم.در حالی كه همسنگرانم را بدرقه كردم به سنگرم برگشتم ابتدا در كنار!نكم به دیواره زمخت سنگر تکیه دادم آنگاه تصمیم كرفتم از داخل كوله پوشتى، دفترچه خاطراتم را بردارم و شوق و دلنگى هایم را درآن
بنویسم.شوق رفتن به سوى معبود و دلتنگى از آنهایى كه مى مانند. با این كه همسنگرانم فاصله زیادى با من داشتند لكن زمزمه هاى شبانه رزمنده ى عارفى از سنگرى به گوش مى رسد و حال خوش مرا دوچندان مى كرد. خدایا اگر این جنگ حق و باطل نبود، ما كى فرصت خود سازى و بازنگرى وجودمان را پیدا مى كردیم؟ دفترچه را بر داشتم و خود را به بیرون سنگر و زیر نور ماه رساندم. پس از حمد و ثنای خدای بزرگ احوال امروزم را یاداشت كردم.وقتى خواستم نامه یا در واقع وصیت نامه ام را براى خانواده و دوستانم بنویسم، دهها موضوع وخاطره رشتة افكارم را پاره مى كرد و ناخواسته مرا به هر سویى مى کشاند. سعى مى کنم هوشیارانه بنویسم. لذا احساس، عقل و ایمانم را به خدمت مى گیرم تا یادداشتی براى شما به یادگار بگذارم. خوب براى تومی نویسم، پدرم، با همه علاقه پنهانى كه به من داشتی، ولى با شهامت و اقتدار با من خدا حافظى كردى.باشد كه با توكل بر خدا، این صلابت و عزت را نزد خداوند هرگز از د!ست ندهی. عزیز مادرم كه همه عمر، اشک محبت و دلسوزى به پایم ریختى و با صبر لیلا گونه ات آبرویی  در خیل شهداى كربلا بر من هدیه مى کنى و مى دانم مرا حلال خواهى  كرد. به همسر
عزیز و مهربانم كه هنوز زیر درخت خانواده نیاسوده بودى، مرا به سوى جهاد در راه خدا بدرقه كردى. به برادران و خواهرانم كه انتظار دارم هرگز از خط صراط مستقیم خارج نشوند و كاروان اطاعت از رهبرى را تنها نگذارند. به دوستان وفادار و بچه محلهایم، كه با توسّل به ائمّه و افزایش هر چه بیشتر معرفت اسلامى زندگى خود را بركتى ا لهى بخشند. به همگان توصیه مى كنم كه فقط به پوسته و ظاهر دین نپردازند. كه اگر چنین ، هرچند به قصد بیرق حسین (ع) مى زنند ولى در لشگر یزید ایستاده اند وخود این را نمى دانند! با شناخت حق تعالى، ایمان به رسول ا لله و اطاعت از امامت، مقتدرانه دركنار ولایت و ولایتمدارى بمانند.
به نظرمى رسد انتخاب و رفتن به سوى جهاد، آسانتراز ماندن و به تكلیف عمل كردن دردنیا باشد.اگر على ابن ابیطالب (ع) توانست در جنگهای مختلف پیروز میدان نبرد با دشمن شود، بدان علت بود كه ابتدا در جهاد اکبر یا جهاد بزرگ كه همان پیروزی بر خواهشهاى نفسانی است، سربلند شده بود. نهضت حضرت ابا عبدالله در طول زندكى بشریت بى مثال ونمونه بود،ایشان همه چیز را براى خدا نثار كرد، لكن تداوم نهضت امام حسین (ع) با پیام رسانى حضرت زینب(س) تداوم یافت. و مهمتر آنكه قیام عدالت خواهانه امام حسین (ع) براى ماندن، وارد نهضت تزکیه نفس و توسل یعنى زمزمه هاى  صحیفه سجادیه حضرت سجاد زین العابدین (ع) گردید. این یعنى برپایى علم حریت و آزادگی. باید پیوسته از انچام اعمال صرف ظاهرى دین و گاهى افراط درآن پرهیزنمود، بلکه خود سازى و تزكیه نفس پرداخت. باید اجازه دهیم نسل جدید، نسلى پرسشگر باشد.اگر با اعمال ظاهرى و عامیانه دین، آنها را مشغول کنیم، میدان براى مدعیان آدم فریب آماده خواهد بود. الته به پرسشهاى نو جوانان نباید پاسخ هاى كهنه داد. جوانان باید بپرسند، در انقلاب چه گفتیم و چه می خواستیم كه تمام كفرو نفاق علیه ما صف کشیدند. جوانان باید بدانند كه در چه وضعیتی جنگ را بر ما تحمیل كردند؟ نسل جدید باید بدانند ما نیز دنیا را با همه زیبایی ها و خانواده هایمان را با همه محبت هایش  دوست داریم.  لكن مى رویم تا گلوله دشمن را براى معشوق و براى تحقق عدالت خریدارباشیم. برادران وخواهران جوان، باید بدانند كه خالص ترین آدمها که سالها در زیر بیرق ابى عبدالله سینه زده بودند، به اشاره آن پیرعارف و فرزانه، حضرت امام آن ولى فقیه، هر چه داشتند فرو  گذاشتند تا خود را به خط مقدم جهاد برسانند. آنها كه مى مانند، بدانند كه متاسفانه حق و باطل جدا از هم نیستند. بلكه منفعت طلبان برتن باطل، لباس حق مى پوشاتد، تشخیص آنرا براى مردم مشكل سازند، و گرنه مردم هرگز باطل را دوست ندارند.
یاد مان نرود، آنچه كه على (ع) را خانه نثسین و حق را مدفون نمود، قدرت معاویه در مقابل على نبود، بلكه تردیدطرفداران على (ع) نسبت به مظهرحق وساده لوحى آنها بود كه معاویه توانست پس از كشته شدن عثمان، پیراهن خون آلود اورا بین جمعیت بگرداند و هفته ها مردم را بر گرد آن بگریاند،آنگاه توانست زمینه انحراف مردم را بو جود آورد، و على را كه نجات دهنده مردم بود، خانه نشین نماید.این رشد و آگاهی برای نسل جوان پیش نخواهد آمد، مگر آنکه محیط پرسشگرى و انتقاد را براى آنها بازگزاریم و علما روشنفكران و مسئوولین نیز آنها را آگاه نمایند.شاید آنگاه كه این دل نوشته ها را مى خوانید همدیگر را نبینیم. اما عزیزان من بر فراق من مویه و گریه سر ندهید، هر چند پیامى که با قطرات اشک همراه باشد، اشكها قلوب دلدادگان را به هم نزدیک مى سازد، لكن رفتن براى ما یک انتخاب بود.ما براى مردانه ماندن مى رویم. ما مى رویم تا ذلت،ریا و سستى دین به سراغ شما نیاید. مى رویم تا جویبار خون حق طلبى امیرمومنان على (ع) و حضرت امام حسین(ع) خشک  نشود و حق همیشه پایدار بماند.
اما خواندم كه قبل از جنگ احد على (ع) از رسول خدا پرسید، مرگ براى من چگونه خواهد بود؟ رسول خدا (ص) فرمود:تو شهید خواهى شد.پس ازپایان جنگ، امیرمومنان در حالى كه دلتنگ بود، نزد پیامبر (ص) رفت و بیان كرد، چرا شهید نشدم،پیامبر (ص) فرمود تو شهید خواهى شد، لكن با مرگ چگونه صبر خواهى كرد، گفت یا رسول الله من شكرگزار  خواهم بود، پیامبر (ص) فرمود در رمضان شهید خواهى شد. گم شده على ابن ابیطالب (ع) در سحرنوزدهم ماه مبارک رمضان پیدا شد و شمشیر جهالت،زهد و نفاق بر فرق آن حضرت فرود آمد! و على دستان شكرگزارش را به آسمان برد و نداى فزت ورب الكعبه سر داد. و در چنین شبى علمدار شهداى ما گردید و در بیست و یكم ماه مبارک رمضان شهادت رادر آغوش كشید.
دوش، وقت سحر از غصه نجاتم دادند              وندرآن ظلمت شب آب حیاتم دادند
چه مبارک سحرى بود و چه فرخنده شبى        آن شب قدر كه آن تازه براتم دادند
وا لسلام ر.ا.            

ستاد یادواره شهداء روستای خُرّمکوه      

شب بیست ویكم ماه مبارك رمضان سال 1388

 

 

 


 

تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : Khorramkoh.ir
Ali khorramkohi